عمّه جان ...

او .


مختار : تو چرا از قافله جا ماندی ؟

کیان : راه گم کردم ابو اسحاق .

مختار : راه بلدی چون تو که راه را گم کند ، نابلدان را چه گناه ؟

کیان : راه را بسته بودند از بیراهه رفتم . هر چه تاختم ، مقصد را نیافتم . وقتی به نینوا رسیدم ، خورشید بر نیزه بود ...

مختار : شرط ِ عشق ، جنون است . ما که ماندیم ، مجنون نبودیم ...


حال من هم همین است . ما که ماندیم ، مجنون نبودیم ...

مجنون نبودیم ، دیوانه بودیم .

نه مجنون بودیم که به قافله راهمان دهند ،

و نه عاقل که ما را از قافله برانند .

ما را گذاشتند میان ِ راه و خودشان تاختند و رفتند ...

نه توان ِ برگشت برایمان ماند ،

و نه نای ادامه دادن .

همان وسط ، دودل ، ماندیم و نشستیم روی سنگ و سنگریزه ها .

و هر چقدر داد و فریاد کردیم که ما این وسط گرفتار شده ایم . عمّه جان ، روحی فداک ، بیا و دستمان را بگیر .

قسم ـشان دادیم به قمر بنی هآشم ـشان .

قسم ـشان دادیم به حسیـن (ع) ـشان .

بانو عمه جان نگاه ـمان کردند ها ،

دستی هم به سرمان کشیدند اتفاقا .

ولی بعدش همین را گفتند ...

که شرط ِ عشق ، جنون است .


بانو شما اذن بدهید ،

سراپا مجنون می شوم .

نیمه ی راه رهایم کردید آخر ...



بانو !...

هیچ .

همان ، بانو .



+

راستی .

داداش حمیدرضای قشنگ ِ من رو دیدین ؟ :)



+اینم داداش محمودرضای نازم . :)




+ به کمک و یاری و عشق ِ شما نفس می کشم :):



+


دو سال از نبودت میگذرد .

و من ،

هنوز شاهرگم به یاد شاهرگ ِ تو می سوزد ...

رسم ِ قشنگی گذاشتی برادر .

آسوده و آرام بخواب .

ما ، همه علی خلیلی هستیم . :)

[دومین سالگرد ِ شهید ِ ناهی از منکر ، طلبه ی شهید علی خلیلی]

پاییزک :)
هااای .
من اینجآیم !
.
.
.
.
تو کجایی .؟!

+ماییم و نوای بی نوایی ! :)

#دیوانه_نوشت_های_بی_مخاطب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان