من اینجایم . تهران . بدون دلم ! تو کجایی شهیــــــــــد ...؟!

بسم رب الشهدا و الصدیقین .


یکشنبه رفتیم جنوب کشور ... بعد از کلی دو دلی بخاطر یه سری مشکلات توی تهران ، که برم ، نرم ، بالاخره راهی شدم ... راهی ِ جنوب ِ کشور . جنوب ِ کشوری که فقط ازش حرف شنیده بودم .

بالاخره یکشنبه بار و بندیل ِ خودم و دلم رو جمع کردم و رفتم #راهیان_عشق .

هنوز مــآتم .

مـآت ِ رفتنم .

مـآت ِ برگشتنم .

مـآت ِ شهدا .

مـآت ِ تو .

خدا جـآنم مـآت ِ تویی که گفتی برو تا بلکه آدم شدی ...

مـآت ِ مـآتم .

دانیال ِ نبیّ ... دانیال ِ نبیّ که پر از آرامش بود ضریحش ... که چنگ زدم به ضریح و دل و جان و دامن ِ حضرت ِ دانیال ... تا واسطه شوند که خدا بگذرد از من ؛ از دلم ؛ از گناهانم . و حاجت ِ این دل ِ خسته را بدهد ...

به مقـآم ِ صاحب الزّمان که پایم را گذاشتم ، انگار کسی چنگ انداخت به دلم ؛ بند ِ دلم را کشید . بند ِ دلم ناگهان پاره شد . از آن ضریح ... از آن عطر ... از آن نگاه خیره ی حضرت ِ عصر که حسش می کردم . عجیــب . هم در مقـآمشان ، هم در کل سفر ...

از اروند که برمیگشتیم به سمت ِ اتوبوس ها ، در راه نوشته بود ، دمشق : 1221 کیلومتر ... و من بغضم ترکید ... که فقط 1221 کیلومتر فاصله دارم با عمه جـآن و لیاقتش را ندارم ولی . که هنوز توی دلم مانده دیدن ضریح عمه جان ...

رزم ِ شبانه ای که در اردوگاه ِ میشداغ داشتیم ، بمب هایی که در چند متری مان میخورد زمین ؛ تیرهایی که در دو سه متریمان میخوردند به سنگ ها ؛ منوّر ها و ... همه و همه شان مرا مصمّم تر کرد برای سوریه رفتن . برای جنگیدن . برای فدا شدن .

حاج حسین ِ یکتا که می گفت و می گفت و من به زمین چنگ می زدم . خاک ِ شلمچه را در آغوش می گرفتم و می فشردم تا صدای بلند ِ هق هقم حضرت ِ عصر را که نشسته بودند و تماشایمان می کردند را اذیت نکند ...

بعد از رزم ِ شبانه ، که حاج حسین حرف میزد برایمان ، آنقدر زار زدم که تنم تماماً می لرزید . و من می ترسیدم ...

فردایش می رفتیم ... فردا ظهرش می خواستیم برگردیم بیاییم در این جهنّم ِ تهران . می ترسیدم ... می ترسیدم که فراموشم بشود که امام ِ عصر یک زمانی دست به زیر چانه چشم دوخته بودند به من و اشک هایم . می ترسیدم که برگردم و دوباره جمعه ها پرونده ی سنگین اعمال ِ بدم را به آقا نشان دهم و بگویم ببین برگشتم و خراب شدم . می ترسیدم از برگشتن به این هوای آلوده و کثیف و پر از گناه . می ترسیدم از فراموش کردن قول و قرارهایم . می ترسیدم ...

ولی برگشتم ...

در اروند آن 1221 کیلومتر را طی نکردم تا در شهر عشق باشم ...

در شلمچه نماندم و دانه دانه خاک هایش را نبوسیدم و بر چشم نگذاشتم ...

در فکه نماندم تا بمانم و سالها گریه کنم ...

در دژ خرمشهر نماندم تا در حیاطش بنشینم و فکر کنم و فکر کنم ...

در ...

در عوض ِ همه ی اینها ، برگشتم تهران . برگشتم در این هوای آلوده . برگشتم تا افسر ِ جوان ِ جنگ نرم باشم ... و یا شاید هم اگر شد ، عازم ِ سوریه ...

شب ، در اردوگاه ِ میشداغ ، بعد از حرفهای حاج حسین ، وقتی هنوز روی خاک ها نشسته بودیم و زار می زدیم ، بانویی صدایمان کرد و گفت : "بلند شید خواهرا . بلند شید افسران جوان جنگ نرم ."

و من همون لحظه ، سنگینی بار عظیمی رو روی دوشم حس کردم و با صدای بلند زدم زیر گریه ...

وقتی داشتم از یادمان شهدای شلمچه برمیگشتم ، انسیه برگشت بهم گفت : "نرگس یادته از خدا میخواستی ببرتت روستا زندگی کنی تا تکلیفتو با خودت معلوم کنی ؟ حالا ببین . خدا آوردتت وسط بیابون تا تکلیفتو با خودت معلوم کنی ..." و بعدم رفت ... و من زدم زیر گریه و فقط تونستم بشینم رو پله ها تا زمین نیوفتم ...

رفتم وسط ِ بیابون تا ببینم بابام تو هشت سال دفاع مقدس چه جوری جنگید و مجروح شد توی جنگ ...

رفتم وسط ِ بیابون تا ببینم عمو حسنم چه جوری شهید شد تو جنگ با اون سن ِ کمش ...

رفتم وسط ِ بیابون تا دااد بزنم که شهدا بگیرین دستمو ... واسطه شین تا خدا منو هم مثل ِ شما بپذیره ...

رفتم وسط ِ بیابون تا بشنوم "توی بهشت زهرا دو نوع سنگ قبر داریم . رو یکیش نوشته شهید ... روی یکیش نوشته مرحوم مغفور ... این یعنی حق انتخاب داریم . این یعنی می تونیم انتخاب کنیم که چه جوری بریم . این یعنی اگه شهید نشیم ، می میریم ..."

رفتم وسط ِ بیابون تا خاک ِ شلمچه رو بذارم تو کیفم ، و سنگینی خاص ِ اونو حس کنم . و فکر کنم ، و شاید بفهمم ، که بین ِ اون سنگ یه شهیدی خوابیده که هنوز استخوان هاش پیدا و برگردونده نشده ...

رفتم وسط ِ بیابون تا در چند کیلومتری ارباب ، تا رو به ارباب ، دااد بزنم که ارباب جانم . اذن میدین که برم تا پیشمرگ و فدای خواهرتون بشم ؟ این سعادت رو به من میدین ؟

رفتم وسط ِ بیابون تا بفهمم پلاک داشتن هم لیاقت میخواد . و من ندارم لیاقتشو ...

رفتم وسط ِ بیابون تا بفهمم هیچ آفریده ی خدا مطلقاً بد نمیشه . پسرا همشون بد نیستن . پسرای بسیجی با حجب و حیا هم داریم که هر چقدم شیشصد تا دختر دورشون باشن ، بازم سرشون پایینه و در حال ذکر گفتن هستن . نه مثل بعضی پسرا که تا یه دختر می بینن از خود بی خود میشن ...

رفتم وسط ِ بیابون تا بفهمم وسط ِ بیابون جای زندگیه نه اینجا تو این دود ِ گناه ...

رفتم وسط ِ بیابون تا بفهمم اگه خواستم یه روزی دلمو یه جایی جا بذارم ، اینجا بهترین جائه ...

رفتم وسط ِ بیابون تا دلمو جا بذارم ...

رفتم ...

رفتم ولی برگشتم .

و کاش بر نمی گشتم ...


وقتی اونجا بودیم ، یکی از معلمهامون یه نامه برامون فرستاد ، با خط ِ خودش ، که به اندازه مون پرینت گرفته بود ، و توش متنی نوشته بود . که خیلی به دلم نشست . می نویسمش اینجا ...

"از دل هزاران شهید عبور کردی ، لختی درنگ کردی و برایت روایت کردند و تو گریستی ، گفتند که کربلا همچنان جریان دارد .

شاید به حالشان غبطه خوردی ، اما هنوز می توان آن گونه که سید شهیدان اهل قلم گفت بخواهیم : "کربلا ما را نیز در خیل کربلاییان بپذیر ."

به شهر بازگشتی ولی دلت برای آن بیابانها می گیرد چون فهمیدی که هر چه هست در گمنامی و در آن بیابانهاست .

حال و هوای پاکیزه ای گرفتی . انگار تازه متولد شدی . با خودت فکر می کنی نکند زرق و برق شهر این هوا را ببرد .

راستی شهدا چه دیدند که هوای شهر را تاب نمی آوردند . چشم هایت را بگشا تو نیز می بینی . به شهر نزدیک می شوی . دلت تنگ می شود برای خاک ، برای نخل ها ، برای خاکریز ها ، برای جاده ای که رد خمپاره ها بر آن مانده ، برای ترکش های زنگ زده ، برای شلمچه ، چزابه ، فکّه ، فتح المبین ، میشداغ و ...

پر از حیرتی ، پر از حسرتی ، چیزی را جا گذاشتی ...

شاید دلت را

دلت مانده در روزهایی که خاکی بودی . گویا آسمان آنجا به زمین نزدیک تر است ..."


و آخر ِ سفر ،

کنار قطار که ایستاده بودیم ،

بعضی از بچه ها به هم دیگر می گفتند حس می کنم یه چیزی رو جا گذاشتم ...

و من دلم میخواست فریااااد بزنم که دلت رو جا گذاشتی دختــر ...


پر از حیرتم .

پر از حسرتم .

چیزی را جا گذاشتم !

انگاری دلم را ...


وقتی از رزم ِ شبانه برگشتیم ، دلم سخــــــــــــــت سوریه می خواست . توی اردوگاه ، عارفه رو که دیدم ، رفتم پیشش و گفتم : "عارفه میشه بغلم کنی ؟"

بغلم کرد . و تو بغلش زدم زیر گریه ... دلم بدجور سوریه میخواست و میخواد ...

آخه درد داره وقتی بدونی 1221 کیلومتر فقط با عمه جان فاصله داری و نتونی پای پیاده این 1221 کیلومتر رو بدویی و بری ضریح عمه جان رو بغل کنی ...


تمام این مدت ، که نزدیک کربلا بودیم ؛ هر جا رو به کربلا می شدم ، هر جا رو به ارباب می کردم و سلام می دادم ، فقط تو ذهنم این می چرخید که : "سلام میدهم و دلخوشم که فرمودید ، هر آنکه در دل خود یاد ِ ماست ، زائر ِ ماست ..."


کاشکی فراموش نکنم ...


این حرفها باید یه جایی ثبت می شدن ...

و حرفهای زیادی هست هنوز که باید ثبت بشن یه جا .

ثبت می شن .

ان شاء الله ...

پاییزک :)
هااای .
من اینجآیم !
.
.
.
.
تو کجایی .؟!

+ماییم و نوای بی نوایی ! :)

#دیوانه_نوشت_های_بی_مخاطب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان