داداشیام ..

حال خوب یعنی حال من .

که جمعه میرم برای چهلمه مادربزرگم .بعد نزدیک مادربزرگم ، مزار یکی از مدافعینه .. اون هم کی ؟ داداش حمیدرضای اسداللهی ...

میرم پیشش ... 

التماس میکنم گریه میکنم که تو رو خدا بشو داداش بزرگم ...

دست خواهرتم بگیر بیارش تو راه خودت ..

بعد همون شب میاد تو خوابت ...

حرفای قشنگ میزنه ...

هی صدات میکنه ابجی ...

داداش حمیدرضا ...

داداش محمدرضا ...

دست منم بگیرین ... :(


Telegram.me/purplepaeezak

پاییزک :)
محمدامین فضلی
بله

چی بله :0

محمدامین فضلی
نیازی نیس شهید دست آدمو بگیره
از درون انقلاب کن و بیا تو راهشون D:

به هر حال نیازه که یه کمکی بشه از طرف کسایی که این راهو ب قشنگ ترین شکلش پیمودن ...

😎😎😎BAHAR 😎😎😎
حرفی ندارم ...

.. :)

ی. مجیدی
حالا که ایشون هم به خوابت اومدن پس تا میتونی ارتباط بگیر بانو
اطلاعات در مورد شهید
نوشتن برای شهید
مرور خاطرات
و...

درسته ... اوهوم .. :)

کاش بازم بیان پیشم ... کاش ... :,(

مهدی رنجبر
واو ... چقد دلتون پاکه خوش بحالتون

نه بابا چه پاکی ... :(

حسـ ـن
:)
بله
ان شاءالله به خواست خدا شمام به اونجاهایی که میخای برسی، میرسی :)

ممنون . ان شاء الله ... :)

Haa Med
خدا مادربزرگتون رو بیامرزه و همه ی رفتگان رو.

آمین...

قطره ..

متن بخشی از وصیت نامۀ شهید اسدالهی به شرح زیر است:

صحبتی با امام مهدی (ع)

در ابتدا صحبتی با سید و مولایم امام زمان (ع) دارم، ای سید و مولایم! آقاجان! از تو ممنوم به خاطر تمام محبت‌هایی که در دوران دنیا به من ارزانی داشتی و شرمنده ام که شاکر این همه نعمت نبودم، اما امید به رحمت و کرم این خانواده دارم و با این امید زنده ام.

گرچه برای تربیت شدن و سرباز تو شدن تلاشی نکرده ام، اما به آن امید جان می‌دهم که در آن روز موعود که ندا می‌دهند از قبرهایتان بیرون آیید و به یاری مولایتان بشتابید، من هم به اذن مولایم در حالی که شمشیر به کمر بسته ام، از قبر بیرون آمده و پای رکاب شما سربازی کنم، آرزوی بزرگی است، اما آرزو بر جوانان عیب نیست.

در دوران زندگی ام سعی کردم هیچ موضوع شخصی و دنیایی را از شما نخواهم و شما را قسم ندهم، اما الان در حرم جدتان امام رضا (ع) شما را به مادرتان قسم می‌دهم که همۀ جوانان این انقلاب اسلامی و در آخر این حقیر عاصی را برای نصرت خودتان تربیت کنید و برای سربازی خودتان به کار گیرید.

آقاجان! به من می‌‌گویند تو زن و بچه داری، چرا به جهاد می‌روی؟ آقاجان! مگر من برای همسر و فرزندانم چه کرده ام؟ هرچه بوده از لطف و عنایت شما بوده است. آقاجان! برخی نمی‌دانند وقتی من از تو جدا شدم، آن روز باید نگران من شوند و ان‌شاءالله که آن روز را نبینند.

من، همسر و دو فرزندم خودمان را سربازانی در پادگان تو می‌دانیم، حال یکی از این سربازان عزم مأموریت دارد و مشکلی پیش نمی‌آید؛ چون فرمانده بالای سر خانواده هست و فقط باید مواظب باشیم تا از این پادگان اخراج نشویم، آقاجان! تو کمک مان کن، زندگی چقدر شیرین می‌شود وقتی که پادگان تو شود و این زندگی همان بهشت است.

:(

ای وای ... :'(

siamak purasad
طفیل هستی عشقند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش
که بنده را نخرد کس به عیب بی‌هنری
می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند
به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری
حافظ

... :(

ریش قرمز (میلاد)
:)
[گل]

:):

بـهـآرک :]
سَـــلام:)
چـــه قدر عآلـــی...تسلیت میگم مرگ مادر بزرگ را...:(
+:)

سلام :)

ممنون ...

شاهین Za
No Comment

:)

سادات
واهاای ! چه باحال ! تبریک

ممنون :))

الهه --
خوش به حالِت...:)

چرا ... 

مـاه بـانو :)
فدای دل پاک گلی جان :×

خیلیم عالی:)

+ التماس دعا :)

دل پاک چیست بانو ... نداریمش . سیاه سیاه است . سیاه ...


+محتاجیم بانو .. :)

هااای .
من اینجآیم !
.
.
.
.
تو کجایی .؟!

+ماییم و نوای بی نوایی ! :)

#دیوانه_نوشت_های_بی_مخاطب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان