مدافعــین . رز ِ گمشــده . رنگــی . :)

بِعــونَـکَ یــا لَطیـــف ...

 

نرفتــم مدرســه امــروز . بـاز مریــض شـده بودمـــ . عــآرفه هم نرفتـه بود . بعــد بهـم پیـآم داد که بریــم دانشگــآه تهرآن ... برنــامـه ـَس . منم به مـآمـآن گفتم ، گفـت باشه . زنـگ زد بابام ، بــآبام گفــت نه ! :|

منــم خیلـــی خیلـــی غمگیــن شدم . دوســت داشتـم برم ...

تو اتــاق در حـآل ِ غصــه خوردن بودم که ...

زنــگ ِ در خورده شد ! :)

مـآمـآن رفــت در رو بـآز کرد . داداشــم رو فرســتاد پایین که یک بستــه ی پستــی رو بگیره . داداشــم اومــد توی اتـآق ُ بســته رو داد بهم . و مَــن با بستــه ی پستــی ِ آذرمـآه ِ رنگــی رنگــی مواجــه شدم ! :)) یه بستــه که پر از چیزـآی کوچـک ُ هیجـآن انگیــز ُ رنگــی ُ ریزه ُ خوشگــل بودن ! :))

و مَـن ، کــل ِ غمهـآمو فرآموش کردم ! :))[البتهـ که درگیـر ِ دانشگـآه ُ عـآرفه ماندمـ] رفتــم یک لیــوان هـآت چـآکلت برای خودمــ درست کردمــ ، یه تیکــه کیـک ِ تولـد ِ چنــد روز پیــش رو بریــدم ، اومــدم تو اتـآق ، کتآب ِ رز ِ گمشـده رو برداشتم ، نشستــم شــروع کردمــ با ذوووق ، بسـته رو بـآز کردن ! :))) و چیــلیک ُ چیـلیــک عکــس گرفتن ! :))) عــآی عم پر از ذوق ! :)))

 

و همینجــوری که کلــی چیــزـآی رنگــی که تـآزه صـآحبشـون شده بودمـ رو ریختـم دورم ، شــروع کردم کیـک ُ هـآت چـآکلــت خوردن ُ کتـآب خوندن ! :))

وایییی که من انقــد دوست دارم برم زیر پتــو ، تکیــه بدمـ به شـوفاژ ، چـآی یا شیـر ِ دآغ و یا امثـآلهم بخورمــ ُ بعـد هی کتـآب بخونم .. هی کتاب رو بـو کنم .. هی کتـآب رو بغـل کنم .. هی کتـآب بخونم ! :))

 

این هم چنــد روز پیش که کتـآب ِ رز ِ گمشــده رو تـآزه شـروع کردهـ بودم ، اون همــ کجـآ ُ در چـه حـآل ؟ :)

تو حیـآط ... روی تـآب ... با چـآدر جـآنم :) ... همراه ِ کتاب ِ اقتصـآد ُ جامـدادی ِ عزیز در حـآلی که فردآش امتحـآن ِ اقتصـآد داشتم ... :))

و مَــن بدون ِ فکر کـردن به امتحـآن ِ اقتصـآد ، در حـآل ِ خونـدن ِ رز بودم ! :))

 

تلویــزیون ، پیـآده روی ِ اربعیــن رو نشــون میده ... وَ مَـن چقد دلـم میخوآد که جزوشــون بودم ... :(

 

"از شاپرکی که در سالن می پرید ُ خود را به چراغ میزد ، تنها بوی سوختگی و دودی که حلقه حلقه بلند میشد ، باقی مانده بود . دیانا در حالی که به حلقه های دود نگاه می کرد ، در شگفت بود که چرا شاپرک خود را به آتش میزند .
دیانا فکر کرد پرواز شاپرک به سوی نور در واقع عصیانی بود به ظلمت ِ اطراف ِ او ؛ عصیانی نسبت به عدم ِ اطمینان .
او سوختن در نور را به زندگی در تیرگی ترجیح داده بود .
با خواندن ِ نامه های مری آیا مانند شاپرکی نبود که خود را در آتش می انداخت ؟ آیا انجام ِ وصیت مادرش ، فرار کردن از این تاریکی نبود که در آن غوطه ور شده بود ؟ اگر این طور بود ، آیا با گریز از این تیرگی ، از این موهومات و از این عدم ِ اطمینان ، او هم مانند شاپرک نابود می شد ؟
دیگر چیزی نمی دانست . چرا در تاریکی بود ، چرا به این روز افتاده بود و یا مقصر چه کسی بود ... آیا مقصر خودش بود که وصیت مادرش را به جا نیاورده بود ؟ آیا گناه از پدرش بود که خانواده را به دو نیم کرده بود ؟ یا مری که آن نامه ی کودکانه را به مادرش نوشته بود ؟ و یا این که مقصر خداوند بود که مادرش را از او گرفته بود ؟ شاید همه مقصر بودند . شاید هم هیچ کس .
جواب ِ این سوال را هم نمیدانست اما احساس می کردم لگام ِ زندگی اش از سالها پیش از دستش در آمده است . گویی اتفاقاتی خارج از کنترل ، افکار ، احساسات و حرکاتش را مشخص می کردند . تصمیم هایی گرفته می شد و بدون ِ اینکه او بفهمد به عمل در می آمد .
برای لحظه ای از خود پرسید : "آیا تقدیر است؟"
اگر تقدیر بود ، آیا آن گدای پیری هم که تا به امروز حتی صدایش را نشنیده بود و آن حرف ها را می زد ، جزو این تقدیر بود ؟
اگر اکنون از جا بر میخواست و نامه های مری را باز می کرد و می خواند ، آیا با اراده ی خود این کار را انجام داده بود ؟ و یا نه ، این تنها تصمیم ُ امر سرنوشت بود که او را به راه های نامعلوم می کشاند ؛ یا این که هر دوی اینها بودند ؟
نمیدانست !
اما یک چیز را میدانست : احترام به آن شاپرک ."

تیکه ای کوتاه از کتاب ِ "رز ِ گمشده" ی عزیزم ! :)

 

خوش به حـآل ِ شهید محمد رضا دهقان ، مدافع ِ حرم ، پسری بیست ساله ، که روز تولد ِ بیست سالگیش شهید شد ...
فردی که از سوریه اومده بود ، خیلی گلایه مند بود ... گفتش "یه سری از رفیقام که محمدرضا هم جزوشون بود ، شهید شدن ... شماها مگه چقد دعا کردین که من شهید نشم ؟!..."

 

خوش به سعــادت ِ همشون که شهیــد شدن ... واقعــا ...

خودمــو چنـد لحظــه گذاشـتم جـآی یکـی از مدافعـآن و دیدمــ که چقــد سختــه تا دیـروز داشتـی به رفیــقات آموزش نظـآمی میدادی ... و حـآلا روز ِ بعد ، تو هستــی ُ بازمـ داری آموزش نظـآمی میدی ، ولی یه سریـآشون دیگــه نیستــن ... چقــد سختـه ... :(

پاییزک :)
ریش قرمز (میلاد)
... [گل]

@--.---

حُــســنــا بــانــو
سلام پاییزک جــــــــان
اگر من یک قالب مثل قالب شما روی وبلاگم بزارم،شما ناراحت میشین؟

سلام عزیزم ! :))

نه اصلا . فقط آدرس ِ وبلاگ ِ نازنینتو میدین به ما هم ؟ :))

حُــســنــا :)
در حال تکمیل سازی هستم پاییزک عزیز...کامل شد،چشم...!

مچکــر ! :) یادت نرود بانو :)

هدیه الساداتـــ
سلام :)
میگم ... این بسته هه کخ انقد چیزای قشنگ توش بود از کجا واست اومده ؟؟؟؟؟؟
منم دلم ازین چیزای رنگ رنگی خواس ...

+خوش به سعادتشون ...

سلام ! :))

از سایت ِ رنگی رنگی سفارش دادم ..
دلت آب نشه ها ، ولی خیلی خوبن :))

+هوم ...

فاطمه امینی
ادرس سایت رنگی رنگی رو به ما هم بده

چشم :)

مـارﮮ :)
عکسا چه رنگی رنگی بودن
خوشم اومد :)

:))

هااای .
من اینجآیم !
.
.
.
.
تو کجایی .؟!

+ماییم و نوای بی نوایی ! :)

#دیوانه_نوشت_های_بی_مخاطب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان